خرید بک لینک
امروز عصر که از بیمارستان اومدم تا الان تو اتاق بودم پام شکست میخواستم خود....کنم که ناکام موند حالا امروز وقت اذان که داشتم گریه میکردم مامانم اومده میگه تو نمیخوای بخوابی میگم چرا الان میخوابم گفت اره تو راست میگی ...

بعد کمی مکث گفت امشب مهمون داریم شاید بیان بالا پیشت میخوای کمکت کنم لباساتو عوض کنی....

هرچی گفت کی نمیگفت ..تااینکه از دستم کلافه شد اسم اونو خانوادشو اورد گفت دارن میان برای عیادت ..برای اولین بار بود که مامان گریه کرد و رفت تو شک بودم نفهمیدم چیشد بالاخره بعد 1 ساعت اومدن همین 10 دقیقه پیش رفتن میدونین چیشد مامانش اومد بالا ولی خودمو ب خواب زدم اون اومد و مامانشو برد گفت پاشو مثل اینکه خوابیده قرص خورده گناه داره....مامانشو فرستاد ولی بعد چند لحظه دوباره در باز شد گفتم حتما مامانه ولی اخه چه زود ...بعدش حس کردم بوی اون تو اتاق کنار تختمه نشسته بود پیشم باورتون میشه .....

برچسب: نویسنده: لیلا پورعلی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 10:55

صفحه بندی