داستان ازیک بازی قایم باشک شروع شد .
نفرات بازی به ترتیب دیوانگی،حسرت،نفرت،عشق،دروغ(دروغگو)والی اخر
قرعه به اسم دیوانگی افتاد که باید چشم بگذارد و بقیه مخفی شوند هرکدام سریع مخفی شدند حسرت در بیابان رفت و دروغگو برخلاف حرفش به پشت کوه های بیابان رفت تا اینکه عشق مانده بود کجا رود دیوانگی داشت شمارشش تمام میشد که عشق درمیان باغ گل قرمز رفت دیوانگی برگشت اول نفرت بعد دروغگو ودر آخر حسرت را پیدا کرد ،عشق را پیدا نکرد حسادت حسودی کرد و به دیوانگی یک تکه چوب داد و گفت عشق آنجاست پیان گاها دیوانگی آن تکه چوب را گرفت و با فریاد گفت :عشق پیدایت کردم و چوب را پرتاب کرد که ناگهان صدای ناله ی عشق درآمد همه مات مانده بودن که عشق بلند شد ودیوانگی را در روبروی خود حس کرد دیوانگی عذر خواهی کرد و گفت نمیدانم چطوری از دلت در بیاورم و چطور کمکت کنم ولی عشق لبخندی زدو گفت اشکالی ندارد ولی از این به بعد باید تو چشمهای من باشی و کمکم کنی دیوانگی قبول کرد واین شد که عشق با دیوانگی کامل شد
برچسب:
نویسنده: لیلا پورعلی